ق.ن : نوشته­ی زیر، برداشتی آزاد از مباحث مقدماتیِ مطرح شده درباره­ی فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی است.

 

***

 

اگر به تقسیم بندی ارسطو در مورد علوم بشری قائل باشیم، علوم به اعتبار قوای ذهنی انسان به سه دسته­ی نظری، عملی و هنری (ذوقی) تقسیم می­شود.

از میان این سه قسم، دانش عملی در واقع نیای «علم» به معنای مدرن کلمه و بمعنای علمِ تسلط بر طبیعت و تغییر آن است. این دانش است که طرح عملی و عینیِ زندگی را رقم می­زند و جهان زندگی انسان را شکل می­دهد.

دانش نظری هم به نظر  ارسطو آن معرفتی است که فارغ از چارچوب­های عملی، در ساحت نظر حضور دارد و در واقع کل مسائل و دغدغه­هایش کاملا پیشینی و انتزاعی است.

 

داستان نسبت بین این دو ساحت دانش و معرفت، مانند همه­ی داستان­های خوب عالم فلسفه، ریشه در یونان باستان دارد. در نظریه افلاطون راجع به حیات بشر در این دنیا و عالم مُثُل، این نکته مشهود است که زندگی بشر، فاقد ایده و نظر است و انسان­ها همچون اسیرانی در بند، فقط سایه­هایی از معانی و ایده­ها (مُثُل) را می­بینند. عرصه عملی زندگی انسان­ها فضایی ناپایدار و متغیر است که همواره در حال تحول است و هیچ چیز در آن ثبات ندارد. در نظر افلاطون اصالت با مُثُل و ایده­هاست و مدینه بشری باید همواره برای رسیدن به آن­ها و درک حضورشان، تلاش کند.

ارسطو هم با طرح ایده ماده و صورت و یا همان وجود و ماهیت، شکاف بین عمل و نظر را حفظ کرد. اما نکته اینجاست که در منظومه فکری یونان باستان، همواره اصالت با ساحت نظر و تئوری بوده است و عمل یا پراکسیس تابعی از آن به حساب می­آمده است.

 

اگر بخواهیم این صورت بندی از عرصه­ی منازعه را در بحث فلسفه و علم -بمعنی الاعم- وارد کنیم، مسأله بدین صورت می­شود که در مورد نسبت فلسفه و علوم مختلف نظرات مختلفی مطرح شده است.

دیدگاه اول که اهمیت و اصالت را به فلسفه می­دهد، معتقد است که همواره علوم مختلف -science- تحت لوای فلسفه قرار دارند و فلسفه بر علم تقدم دارد؛ به این معنا که فلسفه فراهم آورنده اصول و مبادی و موضوعات علوم مختلف است و به سوالاتی پاسخ می­دهد که خود علوم قادر  به پاسخ­گویی به ­آنها نیستند. (این گونه سوالات و مسائل عبارتند از: سولات معرفت شناسانه، روش شناسانه، اخلاقی-سیاسی و ...).

اما با ظهور دنیای جدید و تحولات عصر نوزایی، دیدگاه دیگری مطرح شد مبنی بر اینکه فلسفه دیگر آن شأنیت و جایگاه قبلی خودش را ندارد و باید از برج عاج کلیت و عمومیت و تقدم، به کنج پادویی و خادمی فرو رود. جمله معروف مارکس که «تا بحال فلاسفه دست به تفسیر جهان زده­اند و ما اکنون می­خواهیم دست به تغییر جهان بزنیم»، به خوبی نشان دهنده­ی ایده­ای است که اولین بار در آراء جان لاک هویدا شد. قائلان به این اندیشه، بر آن بودند که عصر تفاسیر عقلانی و کلی گذشته است. اینگونه معارف و تبیین­ها، نه تنها بخاطر صدق قطعی­شان، همان معلومات قبلی را در بیانی جدید ارائه می­کنند و معرفت جدیدی به انسان منتقل نمی­کنند، بلکه در مقام عمل هم هیچ فایده­ای ندارند و گره­ای از گره­های زندگی بشر را نمی­گشایند. در این پارادایم، فلسفه در واقع خادمی است که در گوشه­ای می­نشیند و منتظر است که اگر علوم مختلف در مراحل مختلف کارشان، به مشکلی برخوردند که خود از حل آن عاجز بودند، به میان بیاید و حلال مشکلات باشد.

گذشته از این دو نظریه، ایده­های دیگری هم در مورد فلسفه وجود دارد که –بعنوان مثال- کسی مثل تامس کوهن، شأنیت فلسفه را کلا زیر سوال می­برد و معتقد است که اصلا فلاسفه چه کاره­اند که برای علما و دانشمندان تعیین تکلیف کنند؟ علم آن چیزی است که علما انجام می­دهند و می­نویسند و تولید می­کنند. او با نظریه انقلابات علمی خود، در واقع پیش فرض اولیه فلسفه علم که «معیارهایی عقلانی و عمومی برای بررسی و سنجش پارادایم­های مختلف علمی وجود دارد» را رد کرد و منطق تحولات علمی را به جایی خارج از چارچوب درونی علوم احاله داد.

از این روست که بنظر می­رسد کار کوهن به جامعه­شناسی علم نزدیک می­شود و از فلسفه علم به تاریخ علم می­رسد و معتقد است که حداکثر کاری که می­شود کرد، مطالعه سیر تحولات و تطورات علوم مختلف است.

 

اما گذشته از این بحث، بطور کلی اهم کارهای فلسفه علم عبارت است از بررسی منطق علوم و تعیین چارچوب­های معرفت­شناسانه و روش شناسانه هر علم.

به تبع سیر تحولات علوم در جهان واقع، فلسفه علم هم اصطلاحی مدرن است و با بسط و گسترش علم –science- در چهار-پنج قرن گذشته موجودیت و تمایز خاص خود را یافته است.

علاوه بر این و باز هم به تبع سیر تحولات علوم در قرون اخیر، فلسفه علم بدوا ناظر به علوم طبیعی و تجربی پدید آمد و بعدها به ساحت علوم اجتماعی وارد شد. در دوران طلایی تجربه گرایی و اعتلای پوزیتیویسم، همواره آرزوی علمای علوم اجتماعی پوشاندن لباس «علم» بر تن علوم اجتماعی بود و طبیعتا فلسفه علوم اجتماعی هم فلسفه و روش­شناسی علوم طبیعی را نمونه اعلا و آرمانیِ دقت و اعتبار علمی به حساب می­آورد. اینگونه بود که علمای علوم اجتماعی همواره تلاش می­کردند تا هرچه بیشتر به روش شناسی علوم طبیعی نزدیک شده و الگوهای آن را در مطالعات خودشان پیاده کنند. بنابراین مهمترین سوال و دغدغه­ی فلسفه علوم اجتماعی در این دوره این بود که «چه شباهت­هایی میان علوم اجتماعی و علوم طبیعی وجود دارد و چگونه می­شود در علوم اجتماعی به آن عینیت و قطعیت موجود در علوم تجربی دست پیدا کرد؟»

 

اگر با این نکته موافق باشیم که علوم و نظریه­های مختلف تحت تأثیر و در پاسخ به شرایط محیطی و اجتماعی خاصی بوجود می­آیند و بسط و گسترش پیدا می­کنند، (که این به معنای قائل بودن به تقدم پراکسیس بر تئوری است)، بعد از آن عصر طلایی علم مدرن، به دلایل مختلف این رویکرد در فلسفه علوم اجتماعی زیر سوال رفت. در حوزه­ی معرفت شناختی، دلیل عمده این چرخش پارادایمی، انتقادات گسترد­ی دهه­های پنجاه و شصت به سنت پوزیتیویستیِ حاکم بر علوم اجتماعی بود. بعنوان مثال یکی از سیل انتقادات مطرح شده این بود که وقتی که بسیاری از علوم مدت­هاست از ادعاهای قبلی خود مبنی بر عینیت و قطعیت کامل کوتاه آمده، این کارِ فلسفه علوم اجتماعی که به دنبال راهی برای دستیابی علوم اجتماعی به قطعیت و اعتبار علوم طبیعی بود عبث و بیهوده به نظر می­رسد. خلاصه اینکه آن سودای خام دستیابی به معرفت عینی و قطعی در این دوره کاملا منهدم شد.

اما اگر مسأله اصلی علوم اجتماعی امروزه این نیست، پس چیست؟

نکته اینجاست که وقتی از اعتبار مطلق و صد در صد گفتمان «علمی» در بیان واقعیت کوتاه بیاییم، علم هم می­شود رویکرد و منظری بین منظرهای مختلف که سعی در فراچنگ آوردن واقعیت و صورت­بندی آن در قالب گزاره­های قابل کنترل دارند و هدف همه­ی آنها بهبود وضعیت انسان است.

با این بیان، همان­قدر که ممکن است رویکرد علمی صحت و ثقت داشته باشد، رویکرد­های دیگر هم از این قابلیت برخوردارند. بنابراین با قبول این دیدگاه، عامل استیلا و برتری فعلی رویکرد و منظر علمی در جهان، نه قوت و اعتبار درونی آن و توان حل مشکل بالاتر آن نسبت به دیگر رویکردها، که عواملی خارجی –از تبلیغ و اقناع افکار گرفته تا قدرت سیاسی- است.

از طرف دیگر، امروزه مطرح شدن ایده­های جهانی شدن و گسترش ارتباطات بین جوامع مختلف انسانی، بیش از پیش به تکثر جهان­های نظری و عینی دامن زده است و دیدگاه سوژه­محور غربی در مواجهه با دیگری­های متفاوت و غریبه، برای فهم آن­ها دچار مسائلی شده است.

نتیجتاً، بنظر می­رسد که سوال اصلی فلسفه علوم اجتمای در جهان امروز باید این باشد که «آیا شناخت و درک و فهم دیگران – دارای رویکردهای متفاوت با ما – ممکن است؟ چگونه باید رویکردهای دیگر را فهم کرد و اگر این فهم ممکن است، مشتمل بر چه چیزی است و حوزه و گستره­ی آن چه مقدار است؟»

 

والسلام.


 

پاسخ به کامنت ۱:

ضمن تشکر از بیان نظرتان... البته نظرات مطرح شده صرفا ایده های ناقصه ی شکل گرفته در ذهن می باشد.

ابتدائا نکته ی قابل توجه این است که وقتی صحبت از اصالت مقام نظر یا مقام عمل می­شود، بنظر بنده به این معنا نیست که یکی کاملا اصیل و تعیین کننده و دیگری تابع صرف و روبنایی بی ارزش می باشد؛ بلکه در صورت بندی مسأله، همواره ترازویی وجود دارد که دو کفه ی آن، نظر و عمل است. نظرات مختلف اختلافشان بر سر این نکته است که کدامیک از این طرفین سنگین تر و اثرگذارتر است.

ثانیا ایده ای که شما مطرح کرده اید دقیقا مؤید همان "تقدم طرح عملی زندگی بر نظریه" است. اینکه معارفی که در حوزه های مختلف فکری و فرهنگی و اجتماعی بسط و گسترش می یابند، رنگ و بوی خاصی دارند و به تعبیر شما "هویت مند" هستند –بنظر بنده- بیش از هر چیز رساننده این معنا است که بسته به اینکه انسانها چگونه زندگی کنند و در ساحات وجودی شان به کدامین قلمروها پا بگذارند و در چه فضایی غوطه ور شوند، نوع معارف و اندیشه شان هم تعین خاص خود را پیدا می کند.

روزنه های چنین ایده ای در نظرات دکتر کچوئیان هم قابل ردیابی است. آنجا که در نقد تجدد و علم مدرن و در پاسخ به سوالات کلیشه ای "حال چه باید کرد؟" صحبت از نحوه ی زیست اسلامی می کند و تولید اندیشه دینی را منوط به زندگی دینی می داند. البته باید توجه داشت که آن زندگی دینی هم بر اساس نرم افزار دینی که بصورت عملی در مراحل تربیت، به عمق لایه های هویتی جامعه نفوذ کرده است، صورت بندی می شود.

البته نظریات "تقدم تئوری بر مشاهده" هم که اینگونه بیان می­کنند که بسته به اینکه چه نظریه ای راجع به پدیده های مختلف داشته باشید، نوع مشاهده و مواجهه ی شما با عالم واقع و صورت بندی های نظریِ پسینیِ تان از آن تغییر می کند هم در این مورد قابل تأمل هستند.

بگذریم... شاید طرح این بحث بگونه ای شبیه بحث مرغ و تخم مرغ شود. در تأثیر و تأثر متقابل این دو عرصه بر هم شکی نیست.

 

+ نوشته شده توسط ع. قبولی در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 10:59 |